خرید اینترنتی بلیط هواپیما هاست لینوکس آلمان خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی آگهی رایگان بلیط هواپیما
بستن تبلیغات [X]
عصر پاییزی
عصر پاییزی
2015-08-02

رفتن، گزند دارد
اما
ماندن...
ماندن،
چون آبگیرِ راکد در ظل آفتاب
آبِ زلآل همتای اشک را
در یک درنگ
می سازد
گندابِ گندِ گند........

-موافقید دوستان؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 141 ،
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 145 ،

تو یکی از بهترین و معتبرترین دانشگاههای کشور تحصیلات تکمیلی خوندم و دانشجوی برجسته ترین و بهترین اساتید رشته ام بودم. تمام بزرگان رشته تحصیلیم تو این دانشگاه بودن. همه اساتید، قدیمی اما پر انرژی و دنیایی از تجربه . بعضی هاشون بخاطر اینکه سنی ازشون گذشته بود یکم بی حوصله تر بودن اما بعضی هاشون، هم استاد درس بودن هم استاد زندگی....

روز اولی که دیدمشون با یه حس بی نهایت مثبت و خوب، با یه حس ابریشمی، جلوی استاد میخکوب شدم. نمی دونم چه انرژی در وجود این نازنین میانسال نهفته بود که انقدر منو مجذوب خودش کرد. احساس کردم سالهای ساله استاد رو میشناسم. احساس کردم اصلا غریبه نیست و خود خوده.....نگاههای مهربان استاد و لبخند مهربان و متینش از اعماق قلبش پر مهرش جاری بود.... خوب یادمه که اولین بار توی راهروی جلوی ورودی در دانشکده دیدمش....دیدمش و میخکوب شدم....میخکوب انرژی بی نهایت مثبتشون.... بی اختیار شاد شدم.... و تمام شور و احترام و تواضعم رو نسبت به استاد توی چشمام جمع کردم و اندکی به حالت تعظیم خم شدم و گفتم سلام استاد....

استاد رو هنوز اون موقعی که باهاشون سلام کردم نمی شناختم و نمی دونستم از اساتید رشته ما هستن البته اسم شریفشون رو شنیده بودم و کتابهاشون رو خونده بودم اما به چهره ندیده بودمشون. فقط صرف انرژی مثبت بی نهایت و حس خوبی که همون لحظه اول که دیدمشون بهشون سلام کردم. و چه متواضع -بدون اینکه هنوز اون موقع منو بشناسه- با لبخندی بسیار بسیار متین و پدرانه گفت سلام دختر نازنینم...

وای خدایا این مرد میانسال نازنین این پیر فرزانه کی بود؟ چرا انقدر انرژی مثبت ، انقدر حس خوب داشت؟

یکی از دانشجوهای دکتری رو که میشناختم همون موقع دیدم دستم رو دور بازوش حلقه کردم و کشیدمش گوشه کوریدور و استاد رو بهش نشون دادم و پرسیدم این استاد از اساتید رشته ماست؟ میشناسیش؟ با یه لبخند شیرین گفت چیه بلا نکنه تو هم مرید استاد شدی؟ گفتم آره انرژی بی نهایت و آرامش خاصی که توی چهره شونه میخکوبم کرده احساس میکنم سالهاست دارم شاگردی استاد رو میکنم. گفت بله از استادهای رشته خودمونه. دکتر فهیم عزیزمون که همه از شخصیت و خوبی هاشون حرف میزنن ایشونن.

یه لحظه برگشتم دوباره نگاه کردم به چهره استاد.....چهره آرام و متینی که گذر روزگار از زیباییش نتونسته بود چیزی کم کنه. با چشمانی درخشان از مهر ومحبت. دور استاد شلوغ بود. توی همون چند لحظه ای که داشتم با اون دانشجوی دکتری صحبت میکردم ، حدود 15 نفر دور استاد رو گرفته بودن و با استاد صحبت می کردن و خوش آمد میگفتن. استاد با چهره آرام نازنینش با موهای سفید رنگ مهتابش که خیلی مرتب روی شونه هاشون ریخته شده بود ، با لبخندی که امید رو در جان آدم روز می ساخت با صبوری خاصی با طمانینه جواب سلام دانشجوها رو می دادن. دور استاد اونقدر شلوغ بود که به سختی چهره چون ماه استاد قابل رویت بود. اما مگه من میتونستم از استاد دل بکنم؟ مگه می تونستم چشم از وجود نازنین استاد بردارم و این لبخند پدرانه پر مهر رو از دست بدم؟

اونقدر گوشه راهرو وایسادم به تماشای روی ماه مرادم که کلاس بعدیم داشت دیر میشد!

اون روز گذشت و روزهای بعد هم.....من شدم مرید استاد، من نه، همه دانشجوها ، و استاد عزیزمون شد مرادمون، شد استاد درس و زندگیمون..... دو سال دوره فوق لیسانس افتخار شاگردی استاد رو داشتیم. و چقدر از این وجود نازنین تجربه و درس زندگی یاد گرفتیم.کلاسهامون شنبه و یکشنبه بود. تمام شنبه ها و یکشنبه ها مثل چند تا جوجه طلایی کوچیک که دنبال مادرشون میدوون، تو اون دانشکده نقلی دنبال استاد بودیم! هرجا استاد میرفتن یه گروه دانشجو دنبال استاد بود. توی سالن برگزاری دفاع، توی سالن غذاخوری، حتی توی نمازخونه ای که با یه پرده سبز خوشرنگ قسمت خانمها و آقایونش جدا میشد میرفتیم جایی به نماز می ایستادیم که پیر فرزانه مون دقیقا جلوی ما باشه و ما صدای نازنین تکبیرشون رو با تمام وجود بشنویم .... بارها به استاد اقتدا کردم و پشت سرشون به نماز و ستایش خدایی ایستادم که چنین وجود نازنینی خلق کردند و بارها هم از کنار اون پرده سبز و دیوار، به تماشای قامت نازنین استاد موقع نماز ، نشستم که چه متواضعانه در مقابل خالق مهربان به عبادت و شکرگذاری می ایستادند.....

پیر فرزانه عزیزمون، دکتر فهیم تکرارنشدیمون به مدت دو سال استاد درس و زندگیمون شد اما ماجرا به اینجا ختم نشد! بعد از فارغ التحصیلی هم میرفتیم دانشکده تا استاد رو ببینیم. می شستیم سر کلاس استاد و غرق در کلام به یاد موندنی و حرفهای طلایی ایشون میشدیم. هرگز متوجه نمی شدم کلاس استاد کی تموم شد و چطور زمان گذشت. اما گذشت.....گذشت و گذشت تا سرطان لعنتی وجود نازنین این پیر فرزانه رو دستخوش ضعف کرد....دیگه از موهای برفی استاد خبری نبود....دیگه از اون همه انرژی استاد خبری نبود....استاد عزیزمون استاد نازنینمون مراد زندگیمون به عصای قهوه ای سوخته اش تکیه میداد و به محض ورود به کلاس میشست....و به سختی راه میرفت ....اما باز هم سنگر تدریس رو رها نکردن. استاد نازنینمون پیر فرزانه مون تا آخرین لحظه سر کلاس اومد و از وجود تکرار نشدنیش مستفیضمون کردند و تا آخرین لحظه امید به برگشتن سر کلاس داشتند و به نماینده کلاس گفته بود به دانشجوهام بگو کلاس شنبه من تشکیل میشه اما متاسفانه جبر روزگار جبار این وجود نازنین رو از ما به تاریخ 21/8/93 گرفت و شنبه ای که قرار بود کلاس استادعزیزمون در دانشکده زبان و ادبیات تشکیل بشه ، در غم و اندوهی بی پایان بر سر مزار استاد تشکیل شد و ما رو تا ابد در غم از دست دادن چنین استاد فرزانه ای فروبرد..... رفتن استاد، رفتن عادی یه انسان از روی این کره خاکی نبود، رفتن استاد ، رفتن عشق و مهر و محبت پیر فرزانه ای بود که با تمام وجود بهشون اقتدا کرده بودیم . رفتن استاد تلخ ترین رفتنی بود که هرگز از غم و اندوهش کاسته نمیشود.....استاد عزیزمون، دکتر فهیم فرزانه مون، استاد درس و زندگیمون، هرگز هرگز هرگز تکرار نمیشود. و ما دانشجوهای استاد، تا آخر عمر هم که در اندوه نبود استاد اشک بریزیم باز هم از غم عمیق نبودن استاد عزیزمون کم نمیشه....استاد نازنینمون رفت اما یاد و خاطره و مهرش همیشه در قلبهای تک تک ماها ماندگاره و ما تا ابد برای پیر فرزانه مون احترام بی نهایت قائلیم.

بود” تلخ ترین کلمه ای که میشناسم

کلمه ای برای ترجمه ی تمام حسرت دنیا…

“بود” یعنی دیگر نیست…

یعنی تو ماندی و حجم سنگین تنهایی…

***یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید…...***

“بود” یعنی تمام هست هایی که نیست شد…

***یعنی یک جای خالی…***

“بود” یعنی دیگر نیست…!!!

…بــــــــــــــــــود…

"بود، یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید......خیلی وقتها آرزو دارم فقط برای چند ثانیه ، استاد عزیزمون باشن ، با اون لبخند پدرانه شون با اون مهر همیشگیشون تا من متواضعانه بهشون سلام کنم و استاد هم با کمال محبت بگن سلام نازنینم سلام دخترم....." دلم صدای پر مهر استاد رو میخواد وقتی با نهایت مهر باهامون حرف میزدن. افسوس افسوس که استاد بی نظیرمون ، پیر فرزانه مون هرگز تکرار نمیشوند......لحظه ای که خبر رفتن این وجود نازنین این پیر فرزانه رو شنیدم رو نمی تونم وصف کنم. فقط یادمه سر جای خودم نشستم و بهت زده به استاد بی نظیرمون فکر میکردم. از پشت پرده های تار اشکهایی که بی مهابا (بی محابا؟ ) فرو می ریخت، تمام خاطراتی که از این استاد فرزانه داشتم ، عبور می کردند و هر لحظه احساس می کردم یک ضربان از قلبم رو با خودشون می برن.....

خبر رفتن پیر فرزانه مون تلخ ترین خبری بود که در تمام عمرم شنیدم.

ای کاش ای کاش استاد فرزانه مون فقط چند ثانیه بر میگشت....اونقدری که بهشون سلام کنم و با مهر و عطوفت پدرانه خاص خودشون بگن سلام نازنینم سلام بانو سلام دختر عزیزم........ استااااد.....

دوستان عزیزم منو ببخشین قصدم تلخ نوشتن نبود، می خواستم با زنده نگه داشتن یاد و اسم استاد فهیم عزیزم، پیر فرزانه نازنینم، رسم شاگردی ایشون رو به جا بیارم.

تنها کاری که از دست ما دانشجوهاشون بر میاد همینه. و سعی کنیم تا جایی که می تونیم راه استاد رو ادامه بدیم هرچند که پیر فرزانه عزیزمون استاد نازنینمون هرگز تکرار نخواهند شد..... از استاد بی نظیرمون، از پیر فرزانه مون چند تا کتاب به یادگار مونده و دنیایی تجربه و درس و درس زندگی.........یادت گرامی و روانت شاد پیر فرزانه عزیزم.....

اندازه تمام جهان بود و بیش‌تر

سیمرغ قاف‌های اساطیری سفر

پشت سرش تمام درختان گریستند

وقتی پرنده رفت به دروازه سحر

برگ درخت‌ها همه از شاخه می‌چکید

روی کلاه و پالتوی مرد رهگذر

ما عابران خسته این کوچه مانده‌ایم

مبهوت و دل‌شکسته این کوچ بی‌خبر

منصور فتح قاف شده هدهدی فهیم

سی‌ مرغ را به قاف جهان‌های خود ببر

قاف سترگ، دور جهان را گرفته است

تا کائنات آن طرف قاف‌ها ببر

ما هیچ، ما نگاه به سیمرغ در محاق

مشتی پرنده‌ایم در این اوج مختصر

شعر از جناب هادی خورشاهیان «برای حضرت استاد دکتر منصور فهیم، استاد زبان و زبان‌شناسی، که سیمرغ منطق‌الطیر سلیمانی ما بود و پرِ پروازش تا کائنات رسید.......




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 164 ،

درگیر و دار یه کار اداری ام که اگر به خوبی و خوشی پیش بره و نتیجه مثبت بده مسیری رو که دارم طی میکنم تا به اون هدف بزرگ برسم خیلی هموار میکنه..... تا اینجای کار همه چیز خوب پیش رفته اما هنوز دو سه مرحله دیگه ازش مونده اگر انشاله اون دو سه مرحله هم به خوبی پیش بره شاید تا دو هفته دیگه پرونده این برو بیاها به خیر و خوشی بسته شه...

نیازمند دعای خیر و انرژی مثبت دوستان عزیز هستم.

لیاقت نوشت! : ......غصه بی لیاقتیش و انتخابهای اشتباهش رو که من نباید بخورم..... بلاخره یه روزی میفهمه چیکار کرده....یه روزی که اونقدر دیره که دیگه نمیشه کاری کرد. دیگه نمیشه روزهای گذشته ، اعتبارهای فروریخته، احترامهای قائل شده رو برگردوند........




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 142 ،

توسط دوست عزیزی به مدیر گروه یکی از دانشگاههای تهران معرفی شدم. پارسال همین وقتها بود. یه روز حدودهای ساعت 10 زنگ زد مدیر گروهه که پاشین امروز بیاین رزومه و مدارک هم بیارین. در کمتر از ده دقیقه حاضر شدم و مدارکم رو جمع و جور کردم و راهی دانشگاه شدم. همه چیز به ظاهر خوب پیش رفت و مدیر گروهه از رزومه من خیلی خوشش اومد و استقبال کرد و قرار شد روزهای شنبه تا 7 عصر کلاس داشته باشم. ترم که شروع شد ما هم راهی کلاسها شدیم. کلاس های روز شنبه بجز یکی بقیه همه خوب بودن و دانشجوهای خیلی مودب و درس خون داشتن که برای استاد جدی و سختگیری مثل من ! نعمت بزرگی بود. سه هفته از ترم گذشته بود، که روز حذف و اضافه دانشجوهای ورودی جدید ، آمار یکی از کلاسها از حد استاندارد گذشت وگروه باید اون کلاس رو به دو مشخصه تقسیم میکرد و گروه دوم اون کلاس رو برای چهارشنبه صبح به من دادن و از اونجایی که من بخاطر اینکه به درسهام برسم 4 و 5 پنجشنبه رو خالی کرده بودم ، کلاس نداشتم و چون خیلی از دانشجوها و همکارام توی اون دانشگاه راضی بودم با اشتیاق فراوان قبول کردم که برای 4 شنبه صبح ساعت 8 سر کلاس باشم. روزی که برای جلسه اول می خواستم برم سر کلاس، رفتم تا لیست رو از مدیر گروه بگیرم مدیر گروه با یه استرس فراوان گفت دانشجوهای این کلاس به شدت از استادشون راضی بودن و با اجبار و اخم و ناراحتی از اون کلاس اومدن هواشون رو داشته باشین. ما هم که جدی و سخت گیر، مدیر گروه که این رو گفت من با خودم گفتم پس حتما حالا یه عده شورشی با پلاکاردهای بزرگ نشستن تو کلاس که به محض ورودم به کلاس شورش کنن ، بنابراین تجزیه تحلیل فیلسوفانه و ژست مدیر گروه که هواشون رو داشته باشین، با جدیت هرچه تمام تر وارد کلاس شدم.....یه عده دانشجوی خواب آلود ساکت و صامت توی اون کلاس کوچولو که پنجره هاش رو به حیاط و پارک پشت دانشگاه باز میشد نشسته بودن. کلاس اونقدر نقلی بود که من مجبور بودم از ابتدای ساعت فقط در همون دو سه قدم فاصله بین تریبونم و برد قدم بزنم! چند ثانیه ای منتظر شدم و خودم رو با لیست کلاس سرگرم کردم شاید یکی یه حرفی بزنه یا سوالی بپرسه در عین حال میخواستم حال و روز و استرس بچه ها رو بسنجم و از اونجایی که دانشجوها در سکوت همچنان زیر چشمی منو نگاه میکردن راهی نداشتم جز اینکه صحبت هام رو شروع کنم. از معرفی خودم شروع کردم و چند جمله های درباره کتاب و بعد خط و نشون هایی که توی هرکلاس میکشیدم. کم کم یخ بچه ها وا رفت و هر از گاهی بعضی هاشون لبخندی میزد. خوب یادم هست کدومشون با چه حالتی و حتی چه لباسی کجا نشسته بود. بین همه دانشجویی با مانتو کرم نخودی و بینی تازه جراحی شده که دقیقا جلوی تریبونم نشسته بود توجه ام رو جلب کرد و دو صندلی کنار ترش دانشجویی که به نظر میرسید سنش از بقیه بیشتره حدود 24 ، 25 نشون میداد. و آقایی که به شدت سرش رو پایین انداخته بود تا خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال یه وقت چشم تو چشم نشه با یه استاد خانم جوون.........

جلسه اول به هر طریقی بود با تمام حس غریبگی که دانشجوها داشتن، و با تمام تلاشم برای اینکه با وجود سخت گیری هام بهشون خوش بگذره و احساس راحتی کنن گذشت اما طولی نکشید که اون کلاس شد یکی از بهترین کلاسهایی که فقط به خاطر همون کلاس به اون دانشگاه میرفتم و علیرغم مشکلات و سو تفاهم هایی که با مدیر گروه بوجود اومده بود تمام انگیزه ام شده بود دانشجوهام و کلاسهام مخصوصا همون کلاس. دانشجوهای اون کلاس خیلی بیشتر از دانشجوهای دیگه پیگیر این بودن که ترم بعد هم درسشون رو با من داشته باشن حتی پیش رییس آموزش هم رفته بودن درخواست کتبی نوشته بودن .

حتی دانشجویی که بعد از سه جلسه غیبت ، اولین جلسه ای که اومد 45 دقیقه تاخیر داشت و من هم به شدت به نظم و انظباط حساسم و داشت سر همین جریان دعوامون میشد ! و من با اخم و دلخوری بهش اجازه دادم سر کلاس بشینه!، خیلی زود شده بود یکی از بهترین و با شخصیت ترین دانشجوهام و خیلی زود ماهیت و شخصیت اصلیش رو نشون داد و هنوز هم که هنوزه هر چند روز یکبار پیام میده و حالم رو میپرسه. و واقعا جز با محبت ترین و با غیرت ترین دانشجوهاییه که تا الان داشتم. دانشجوهای اون کلاس با محبت شون و غیرت شون کاری کردن که واقعا روزی که برای تسویه حساب رفته بودم دانشگاه موقع برگشت توی اون هوای ابری چنان بغضی کرده بودم که داشتم خفه میشدم.... دانشجوهای عزیز او کلاس با مهر و محبتشون تمام قلب منو پر کردن و کاری کردن که تا آخر عمر یادشون و مهر و مبحتشون در قلب من جاودانه بمونه و تا آخرین لحظه ای که برم سر کلاس یاد این عزیزان باشم و آرزوی روزی رو داشته باشم که حتی برای یک ساعت هم شده کلاس چهارشنبه 8 تا 10 صبح ترم پاییز 93 تکرار بشه....

برای همه دانشجوهایی ک تا الان داشتم، و دانشجوهایی که خواهم داشت تا آخرین روز کاریم، آرزوی موفقیت میکنم، مخصوصا برای دانشجوهای مهربون روز چهارشنبه ام و آرزوی روزی رو دارم که به عنوان همکارانم در کنارشون باشم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 168 ،

همیشه در زندگی آدم صبوری بودم. صبور و قاطع. همیشه دوستان نزدیکم که در جریان زندگی و غربت و دوری ام هستن بارها و بارها بهم گفتن عجب صبری داری.....یا خیلی وقتها پیش اومده گفتن توئی که میتونی به راحتی با این مساله کنار بیای و صبور باشی. و همیشه هم صبر کردم، نه تحمل. اما....تنها موردی که درمقابلش خیلی حساس و دل نازکم وقتیه که خدای نکرده برای یکی از عزیزان-چه خانواده، چه دوستان نزدیکم- مشکلی پیش بیاد. اونوقته که روح و روانم به شدت بهم میریزه و دل نازک میشم....میشم یه آدم دیگه که اصلا از اون صبرش خبری نیست....شاید در ظاهر چیزی بروز ندم و تغییر چندانی در انرژی ای که دارم حاصل نشه اما درونم توی قلبم آشوبی بر پا میشه ناگفتنی..... و اونقدر دل نازک میشم که گاهی در تنهایی اشکی هم میریزم.....

حالا امروز شنیدم یه مشکلی برای یکی از عزیزترین دوستانم پیش اومده و از لحظه ای که شنیدم دوباره همین آشوب به پا شده... از ظهر که شنیدم یک لحظه از فکرم، از جلوی چشمم دور تر نمیره و من مثل همیشه با ظاهری عادی و صبور اما آشوبی در دل، براش دعا میکنم. انشاله که مشکل خاصی نیست و خیلی خیلی زود حل میشه.

دوست عزیز و دوست داشتنی من ، اگه بهت بگم "قلبم" بی راه نگفتم خودت خیلی خوب میدونی چقدر برام عزیز و دوست داشتنی هستی و چقدر مهمی، خودت خوب می دونی جایگاهت کجای زندگیمه ، از خدا شادی و سلامتیت رو می خوام و آرزو میکنم همیشه زندگیت سرشار از آرامش و سلامتی باشه.

برای دوستم خیلی دعا کنین.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 141 ،

معرف حضور دوستان عزیز و دانشجویان نازنینم هستم که چه استاد جدی و سختگیری هستم......! و شوخی با کسی ندارم مخصوصا سر کلاس و موقع درس. اما نمی دونم چه حسی بین من و دانشجوهام باعث میشه که همیشه یه رابطه عاطفی عمیقی بینمون باشه و واقعا خودمم گاهی تعجب میکنم که این همه مهر و محبت به استاد سختگیری مثل من چه دلیلی میتونه داشته باشه؟ دلیل این همه چشمهای اشکی آخر ترم، دلیل این همه دانشجو که بعد از پاس کردن اون درس دوباره میان سر کلاسم میشینن، دلیل این همه ایمیل ها و مسیج های محبت آمیز، دلیل این همه کادو های رنگارنگ روز معلم و آخر ترم چی می تونه باشه؟

امروز که رفتم سراغ ایمیلم ، ایمیل یکی از دانشجوهام رو دیدم که دو ترم پیش دانشجوم بوده. اونقدر این دختر جملاتش رو با مهر و محبت نوشته بود و ابراز علاقه کرده بود که اشکم رو داشت در می آورد.....نوشته بود شما نه تنها استاد درس ما، که استاد تمام زندگی ما هستین و اینکه ما دیگه با شما درسی نداریم اصلا دلیل نمیشه که شما استاد ما نیستین، شما تا ابد استاد ما و ما هم دانشجوهای شما هستیم به هر کجا که برسیم......... آخه دختر خوب ، دختر نازنین تو چی از من دیدی که اینطور منو شرمنده مهر و محبتت میکنی........؟ خدایا....من خوابم یا بیدار که این چنین مورد محبت کسی قرار گرفته ام که تمام طول ترم با چشمهای به رنگ عسل قشنگش با لبخند به اخمهای من موقع درس دادن خیره میشد.....؟ (همیشه وقتی درس میدم یا به چیزی متمرکز میشم اخم میکنم ).

خیلی حس خوبیه....خیلی خوشحالم....و از صمیم قلب از خدای مهربون سپاسگذارم که این فرشته های نازنین رو سر راه من میگذاره هر ترم، تا با محبتشون باعث شن عشق و علاقه وصف ناپذیری که به شغلم، به تدریس دارم صد چندان بشه. البته ناگفته نماند که در عین جدیت و سخت گیری که در کارم دارم اما بی نهایت دانشجوهام رو، کارم رو دوست دارم و خیلی براشون احترام قائلم. همیشه تلاشم اینه که در عین حال که رابطه ای جدی و در حریم باهاشون داشته باشم اما محبت و علاقه ام رو بهشون ابراز میکنم.

وقتی به چهره هاشون نگاه میکنم که گاهی با استرس! ، گاهی با لبخند ، گاهی با خواب آلودگی سر صبح یا کلاسهای بعد از نهار ، به من خیره شدن و به حرفهام گوش میدن، انگار روی این زمین، روی این کره خاکی نیستم........بی نهایته آسمانها ، برای این شوق وصف ناشدنی من کمه.....وقتی آخر ترم ، یا روز امتحان همه شون صف می کشن تا برای چند ثانیه من رو درآغوش بکشن یا با من عکس بندازن، وقتی با دستهای لرزان ،دستهام رو توی دستهای گرمشون فشار میدن و با بغض می گن استاد دلمون خیلی براتون تنگ میشه، وقتی قبل از شروع کلاس همشون تو راهرو جلوی در کلاس منتظر اومدن من وایمیسن، وقتی کلاس تموم میشه اما هنوز سر جاشون نشستن و به من نگاه می کنن و حاضر نیستن از کلاس بیرون برن، وقتی اواخر ترم یا نیمه های اسفند میگن کلاسهای دیگه مون تشکیل نشد اما فقط به خاطر کلاس شما اومدیم ، یا از صبح تو دانشگاه موندیم و نرفتیم خونه، وقتی با یه لیوان نسکافه بدو بدو میان سمتم، وقتی تمام حرکات و رفتارهام رو زیر نظر میگیرن و الگو برداری میکنن، وقتی با دقت تمام تکیه کلامهام رو تکرار میکنن،وقتی توی نظر سنجی آخر ترم بین همه اساتید بالاترین نمره رو من میارم، دلم از شوق به لرزه در میاد.....و دوست دارم از شوق اشک بریزم ...... هنوز مادر نشدم که بتونم با حس مادری مقایسه کنم حسم رو ، ولی بدون اغراق هر کدوم از این لحظه ها ، زیباترین لحظه های زندگیمه....بدون شک هر کدوم از دانشجوهام، باارزش ترین دارایی زندگی منه....حاضر نیستم ذره ای از این مهر و محبت شون رو با دنیایی عوض کنم....

خدا رو سپاس به خاطر این همه لحظات زیبا .....

همسر نوشت ! : همسر میگه راستش رو بگو من رو بیشتر دوست داری یا دانشجوهات رو ؟؟؟؟؟؟ طفلک حسودیش گل کرده

آرزو نوشت: برای شروع ترم و پرواز دوباره به سوی کلاس و دانشجوهای عزیزم لحظه شماری میکنم ....

هر چند هنوز اونقدر اختلاف سن با دانشجوهام ندارم که دخترم یا پسرم خطابشون کنم، اما بی اغراق هر کدوم از این گنجهای گرانبهای زندگیم ، کمتر از فرزند برام نیست.....و واقعا جز عزیزترین موجودات زندگیم هستند.....

برای هلیای عزیزم : هلیای مهربون و با محبتم، نمی دونم اینجا گذارت میفته یا نه، و نوشته های من رو میخونی یا نه، اما امروز با مهر و محبتت و ایمیل بی نظیرت ، حس عمیقی از دلبستگی رو در قلبم صد چندان کردی. بدون که تا همیشه دوستت دارم عزیزدلم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 141 ،

آبجى جونم خواهرى عزیزم پیروزى شیرینت بى نهایت برام باارزش و مهمه. از صمیم قلبم بهت تبریک مى گم و برات آرزوى موفقیت دارم. نمى دونى چقدر از شنیدن خبر خوش موفقیتت خوشحال شدم. انشاله همیشه ازت خبرهاى خوش بشنوم. بدون شک امروز یکى از بهترین روزهاى زندگیمه. کاش پیشم بودی امشب رو یه جشن حسابی میگرفتیم. پیروزی به این بزرگی جشن گرفتن داره


خواهر نوشت : خواهرى عزیزم آبجى گلم با تمام وجودم بهت افتخار مى کنم انشاله در راه شیرین و با ارزشی که پیش رو دارى موفق و سربلند باشى خانم دکترم




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 159 ،

دوراهیه عجیبیه..... البته خیلى مهم نیست, ولى ناخودآگاه فکرم رو درگیر کرده هر چند ساعت یکبار یادش میفتم....نمى دونم قسم روباه رو باید باور کنم یا دم خروس.....

تنها نگرانیم بابت اینه که با باور هر کدوم از اینها, مدیون اون یکى میشم...

دیشب با خودم فکر مى کردم بهتره هیچ کدوم رو باور نکنم اینطورى دیگه مدیون هم نمى شم....طورى نیست که بشه هر دو رو باور کرد چون هر دو دقیقا متضاد همن.

خدایا یا کمک کن کلا فراموش کنم یا واقعیت و حقیقت این موضوع رو بر من روشن کن تا مدیون نشم.....




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 134 ،

همیشه شهریور ماه بخاطر برنامه ریزی ترم جدید و منظم شدن برنامه کلاسها و یه سری کارهای خونه و خونه تکونی برای پیشواز رفتن سال تحصیلی و خرید و این طور چیزها استرس و خستگی داشته برام . به پیشنهاد عزیزی امسال رو "شهریور پر از شگفتی " نام نهادیم تا ببینیم چی پیش میاد و آیا واقعا شهریور پر ازشگفتی میشه یا نه.....باشد که رستگار شویم .......

پ.ن.1 : یادش بخیر.....اون وقتها که چهارم شهریور روز خیلی خاصی بود و از دو ماه قبل براش برنامه ریزی میکردم.....که چطور میتونم تبدیلش کنم به یک روز به یاد موندنی تر......چطور میتونیم بیشتر خوش بگذرونیم ...... چقدر احساس مسئولیت می کردم.....از دو ماه قبل فکرم درگیرش بود.....براش لحظه شماری میکردم......هنوز یکی از شمعهای اون موقع رو نگه داشتم ...... و هرگز کسی ندونست توی این گوشه دلم چی میگذره ........این گوشه ی خالی دلم........

پ. ن. 2:نقل قول: " عشق چه درد دارد وقتی دور می شود......خاطره چه می سوزاند وقتی تمام می شود....."

پ.ن.3 : شهریوری من.....هنوز گاهی در خوابهایم پرسه میزنی.....هنوز زمزمه ات زیر گوشم میپیچد که میگفتی: روشنی چشمهایت تعبیر رویاهای من است.....

پ.ن. 4: و من این روزها برای خود اینگونه زمزمه میکنم: تکرار غریبانه روزهایم "بی تو" چگونه گذشت؛ وقتی روشنی چشم هایم در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؛ با که بگویم از لحظه لحظه های مبهم نبودن تو و از تنهایی معصومانه دست هایم......آیا "بی تو" شکفتن و سبز شدن در انتظار من است.........؟

پ.ن. 5: شعر آنه شرلی البته با اندکی تغییر مناسب وصف حال دلم در این روزهای شهریوری........




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 152 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3752
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 5
  • بازدید این هفته : 10
  • بازدید این ماه : 139
  • تعداد نظرات : 2
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه